این دانیال کوچولوی ما حسابی شیطون شده جوری که مامانی گناهی نمی تونه نفس بکشه
. وقتی که بیداره فقط می خواد باهاش بازی کنیم یا حداقل تو دیدش باشیم و باهاش حرف بزنیم. شبها هم باید اونقدر بازی کنیم تا آقا خسته بشه وگرنه وای به حالمون اگر بخواهیم به زور بخوابونیمش آنقدر گریه می کنه و گوله گوله اشک میریزه که دلمون می سوزه و از رو میریم. واقعا نمی دونم بچه ها از چه سنی خودشون تنهایی بازی می کنند
.
کاش یکی پیشم بود حداقل روزی 1 یا 2 ساعت نگهش میداشت یا باهاش بازی میکرد (انصافا دست تنها بودن خیلی سخته).

چند روز پیش واسه دانی یک روروئک خریدیم، خیلی خوشش اومده، گرچه هنوز پاهاش کامل به زمین نمی رسه ولی با نوک پا هل میده میاد جلو بعدشم کلی ذوق میکنه (یک مقدار جون منو هم خریده چون وقتی خیلی کار دارم حداقل یه مدت کوتاه تو روروئک خودش سرگرمه
). پسرکم تا حدودی می تونه مسیرشو پیدا کنه مثلا وقتی تو آشپزخانه هستم میاد پیشم یا با رورئک خودشو می کوبونه به یخچال
.
فداااااااااااا![]()

چند روز پیش با بابایی رفتیم اسکله (وای که چقدر هوا عالیه
) ، تا دانی یه ذره آفتاب بخوره و ویتامین د به بدنش برسه (اگر این قطره های خوراکی نبود این بچه های بیچاره تو این آپارتمانها بدون نور آفتاب چی می شدند
) ،علاوه بر این گفتیم شاید نور آفتاب فرجی هم برای در اومدن موهای پسری کنه
(پس این موها کی در میان
).


![]()

