تاريخ: دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت :20:32
چند شب پیش که خانه یکی از همکارای بابایی دعوت بودیم دانیال بالاخره یه نی نی کوچکتر از خودش دید (البته فقط یک ماه از خودش کوچکتر بود)
،پسری اولش کلی هنر نمایی کرد ،خندید، غلت زد و... ولی بعدش آنقدر بی قراری کرد و جیغ کشید که وسط مهمونی برگشتیم خانه
.خیلی نگران شده بودیم که چی شده اینجوری می کنه (اولین بارش بود) ولی تا رسیدیم ساکت شد و کلی برامون خندید و با باباییش شروع کرد به بازی کردن
.
احتمالا پسرم طاقت اینکه باباییش یه نی نی دیگه را بغل کنه، نداشت یا اینکه چشمش زدند(از اون حرفها)
.
قابل ذکر است که من زیاد به چشم زدن و اینجور چیزا اعتقاد ندارم
.
ولی انصافا با بچه کوچک رفتن به مهمونی ،رستوران و... خیلی سخته.
حالا از شیرینی های دانی عسلی
بنویسم:
اول از همه اینکه بابایی چند شبه که دانی را می خوابونه ، بعدش هم از اینکه پسری، قند عسلی رو شونه اش خوابش برده کلی کیف می کنه
.
دوم اینکه دانی حسابی از دمر شدن خوشش اومده، یه جوجه مرغابی هم واسش خریدیم که خیلی دوسش داره و اونو می کشه طرف خودش و شروع می کنه به خوردن (اونم با چه سر وصدایی).
باباییشم بد جور چشم انتظاره پسری زودتر به هر اسباب بازی و پرنده ای بگه "توتو" (حالا نمی دونم از کجا این "توتو" را پیدا کرده)
. کلی هم با پسرش تمرین می کنه. احتمالا دانی به جای گفتن مامان و بابا اول از همه بگه "توتو"
.
احتمالا پسرم طاقت اینکه باباییش یه نی نی دیگه را بغل کنه، نداشت یا اینکه چشمش زدند(از اون حرفها)
قابل ذکر است که من زیاد به چشم زدن و اینجور چیزا اعتقاد ندارم
ولی انصافا با بچه کوچک رفتن به مهمونی ،رستوران و... خیلی سخته.
حالا از شیرینی های دانی عسلی
اول از همه اینکه بابایی چند شبه که دانی را می خوابونه ، بعدش هم از اینکه پسری، قند عسلی رو شونه اش خوابش برده کلی کیف می کنه
دوم اینکه دانی حسابی از دمر شدن خوشش اومده، یه جوجه مرغابی هم واسش خریدیم که خیلی دوسش داره و اونو می کشه طرف خودش و شروع می کنه به خوردن (اونم با چه سر وصدایی).
باباییشم بد جور چشم انتظاره پسری زودتر به هر اسباب بازی و پرنده ای بگه "توتو" (حالا نمی دونم از کجا این "توتو" را پیدا کرده)
دانیال در حال خوردن "توتو"
