سلام، سلام بر همه، ما بالاخره برگشتیم
، امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه.
برای ما هم بدک نبود، خوش گذشت، رفتیم دیدن خانواده ها و تعطیلات سال نو را در کنار آنها بودیم، خیلی دلمون می خواست که به یک مسافرت بریم ولی تا بزرگ شدن دانیال باید صبر کنیم، هر چی دودوتا چهارتا کردم دیدم با این پسری نمیشه هیچ جا رفت. دانی روزهای اول با همه غریبی میکرد، تا می آمدند طرفش بغض میکرد و میزد زیر گریه و به من و باباییش می چسبید (اینم یکی دیگه از معایب دور از خانواده بودن)، بعدشم که بدجوری سرما خورد و هفته دوم عید چندین بار بردیمش دکتر تا خدا را شکر بخیر گذشت(حساسیت فصلی خودم هم منو از پا انداخته بودم
). بابا فرشاد آخر هفته دوم برگشت کیش ولی ما موندیم تا خستگی این مریضی پسری از تنمون در بره و استراحتی بکنیم، انصافا خیلی خوب بود چون دانی با مامان بزرگیش حسابی اخت شده بود و من کاملا سپرده بودمش به اونا، می بردنش بیرون و یا تو حیاط روروئک بازی می کرد، خلاصه فقط شبها مال من بود
. به اصرار فرشاد برگشتم(البته دلمون واسه بابایی هم تنگ شده بود
)، ولی چند روز اول دردسری داشتم، اصلا تنهایی از پس دانیال بر نمی آمدم اونم مرتب بیقراری میکرد ،تازه به خونه و تختش دوباره عادت کرده. یه عادت بدی هم کرده انتظار داره همش در محدوده دیدش باشم مثلا اگر برم تو یه اتاق دیگه گریه ای سر میده که بیا وببین...
دانی این مدت کاملا میشینه و ما چشم انتظار حرکت چهار دست و پا هستیم. علاوه بر این برای اینکه بغلش کنیم دستاشو دراز میکنه و اگر نخواد بغل کسی بره روشو بر میگردونه، وقتی اومدیم کیش بغل بابایی نمیرفت که کلی به فرشاد برخورد و گفت دیگه نمیذارم زیاد از من دور بشه ولی حالا حسابی باباشو شناخته و از بغل من هم دستاشو واسه بابایی دراز میکنه
، از همه مهمتر با بابایی میره حمام و کلی آب بازی میکنه
.


