تبليغاتX
دانیال عشق مامانی و بابایی

تاريخ: یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت :17:31

هفته پیش مامانم آمده بود پیشمون، عالی بود، جای همه خالی، خیلی بهمون خوش گذشت. چقدر خوبه بعد از ازدواج مادر و دختر در یک شهر باشند مخصوصا بعد از بچه دار شدن این تنهایی سخت تره. خلاصه این مدت کم ما حسابی از وجود این مامانی مهربان استفاده کردیم، از نگهداری دانیال گرفته تا گردگیری خانه ،از همه مهمتر 2 تا مهمونی به دوستامون بدهکار بودم که با کمک مامان برگزار شد، همه هم کلی از دستپختم تعریف کردند (البته دستپخت مامان نرگس).

 از بابت همه زحماتت ممنونم مامانی دوست داشتنیم.

                      مامان نرگس و دانیال

تو این مدت شبها می رفتیم بیرون و مهمتر از همه پاساژ و خرید ،اما از دست این دانی که مثل بابا فرشادش حوصله پاساژگردی را نداره، بیشتر از 20 دقیقه تو پاساژ تو کالسکه بند نمیشد یا باید بغلش می کردیم یا مدام در حال حرکت بودیم، اگه برای دیدن چیزی می رفتیم تو مغازه و یکم طول می کشید صداش در میومد.

یه روز هم رفتیم باغ پرندگان که واقعا زیبا بود مخصوصا قسمت نمایش دلفینها، دانیال هم سنگ تمام گذاشت و اصلا اذیتمان نکرد، کلی هم از سر و صدا و شلوغی اونجا خوشش اومده بود و می خندید، مخصوصا چه ذوقی میکرد از دیدن بچه های کوچولوی مثل خودش. واسه نهار رفتیم رستوران، که حسابی شلوغ بود، چند تا از هنرپیشه های معروف و تیم وزنه برداری و رضازاده هم اونجا بودند..اعضای تیم وزنه برداری خیلی خوش برخورد و راحت بودند ولی رضازاده مثل اینکه تافته جدا بافته است خلاصه اینکه اصلا ازش خوشم نیومد، روابط و برخورد اجتماعی صفر و... (درسته تو ورزش میگن افتخار ملیه ولی از نظر من این واسه یک ورزشکار ملی کافی نیست).

از دانی قند عسلی بگم که چند روزیه یاد گرفته از شکم به پشت هم بچرخه (قبلا از حالت خوابیده به روی شکم غلت میزد)، به این ترتیب کل اتاق را با حرکات چرخشی طی می کنه تا به چیزی که می خواد برسه، علاقه زیادی هم به پایه از هر نوعش داره (میز، صندلی و...) خودشو بهشون میرسونه و شروع میکنه به خوردنشون (این پسر من انگار از قحطی فرار کرده). خلاصه کلی خطرناک شده و دیگه نمیشه تنهاش گذاشت قبلا محدوده فعالیتش روی تشکش بود یا غلت میزد و چون دیگه نمی تونست برگرده گریه میکرد ولی حالا حسابی با خودش سرگرم شده و از اینکه قدرت مانورش زیاد شده کلی کیف می کنه.

                 

پسرکم 2 روزیه که شروع کرده به حرف زدن (البته از نظر مامان و بابای مغرورش که کلی بهش افتخار می کنند) یعنی علاوه بر صداهایی که قدیم از خودش در می آورد یه آواهایی مثل "ماماما..." و "بابابا..." را میگه که ما هم کلی به خودمون می گیریم و ذوق می کنیم، باباش که خیلی جدی میگه منو صدا میکنه، نگاه کن پسرم گفت بابا.

پیشرفت پسرم در این مدت که مامان نرگس پیشمون بود عالی بود، اگه بقیه فامیلو ببینه چه میکنه..

                 لباشو چیکار کرده

اینم چند تا عکس تبلیغی از باغ پرندگان

                  

                 

                 

                   

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo