تبليغاتX
دانیال عشق مامانی و بابایی

تاريخ: جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت :2:17

خیلی خسته ام، نه روز دارم نه شب، نه خواب و نه استراحت. دانیال کوچولو ما خیلی شیطون و در عین حال مقداری غرغرو شده، یا باید باهاش بازی کنی یا بغل وگرنه نق زدنش شروع میشه، تنهایی هم که بازی نمیکنه تازه اگر تنها بذاریش یا رفته زیر میز ناهارخوری یا سراغ سیم های برق و...

تمام روز خدا خدا میکنم که کی فرشاد میاد 1 ساعت نگهش داشته باشه تا یه نفسی بکشم. دلم میخواد برگردم سر کار، تو خونه فسیل شدم ولی از طرفی گذاشتنش مهد هم دردسریه....

حالا از شبهاش بگم، 2 تا 3 بار برای شیر خوردن بلند میشه (یکی از دوستامون یه بچه همسن دانی داره میگه شب به زور بیدارش میکنم که بهش شیر بدم). تازه این تا ساعت 6 یا 7 صبح صادقه، بعد از اون به فاصله نیم ساعت تا 1 ساعت با چشمای بسته نق میزنه که یا باید بغلش کنم یا شیر بدم (شیر نمیخوره فقط آرامش میگیره که هستم و بعد میخوابه).

چند وقتیه خواستم عادتش بدم که تو تختش بخوابه، در همین جهت بنده شبها روی تشک در اتاق دانیال می خوابم (خواب که چه عرض کنم، چرتهای 1 ساعته)، معمولا تا ساعت 4-5 صبح مقاومت میکنم ولی بعد مجبور میشم میارمش پایین پیش خودم. چون مرتب بیدار میشه وشروع میکنه به غلت زدن اینور و اونور و وقتی مطمئن شد بنده کنارش نیستم خودشو می چسبونه به نرده های تخت (قربونش برم مثل این زندانیها) و گریه میکنه تا برم بغلش کنم (خنده دار نیست با اینکه کلی کلافه ام بازم قربون صدقه اش میرم).

تو این کتاب من و کودک من نوشته بگذارید بچه گریه کنه، شب اول نیم ساعت، شب دوم میشه یک ربع و بعد از چند شب نق زدنها تموم میشه. یکی دوبار اومدم امتحان کنم، اولا که رکوردم 10 دقیقه بیشتر نبود، آنچنان گریه میکرد که دلم نیومد نرم سراغش.

دیگه نمیدونم چیکار کنم، به تمام معنا بریدم، دیگه نا ندارم.

خدایا بهم صبر بده، صبر صبر صبر.....


مطالب بالا را دیشب نوشتم که از خستگی نمی دونستم میتونم بخوابم یا نه. ولی صبح که دانیال بیدار میشه با اولین خنده اش تمام خستگیها یادم میره و با شیرینکاریهاش که دیگه حتی خاطره اش هم در یادم نمیمونه و فقط می خوام بخورمش .واقعا معنای واقعی عشق همینه دیگه، این چه مهریه که خدا در دل مادر و پدر قرار داده....

امروز دانی را بردیم دریا برای شنا. این اولین بار بود که برای شنا تو دریا میرفت، اولش بابایی یکراست بردش تو آب که کلی ترسید وگریه کرد، تا نیم ساعت هم از ترس از بغل ما جدا نمیشد اما بعدش کم کم رو ساحل نشوندیمش و باهاش ماسه بازی کردیم وکم کم بردیمش جلوتر تا موجها به پاهش بخوره و در نهایت وسط آب. کلی کیف کرد از خوشحالی جیغ میکشید، کلی پاهاشو تو آب مثل حالت شنا کردن تکون میداد، خلاصه جای همه خالی خیلی خوش گذشت و با سر تاپای ماسه ای و خیس راهی خانه شدیم. پسر قند عسلی هم بعد از حمام از خستگی بیحال شد و توپ خوابید.

خدا امشب را بخیر کند. من بیدارم ، راحت بخوابید که شهر در امن و امان است.......

اینم گزارش تصویری از اولین دریا رفتن دانیال شیطون بلا:

                      

                      

                               

 

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت :22:1

دانیال کوچولو بالاخره در 7 ماه 17 روزگی دندان در آورد.

امروز من و بابایی کلی ذوق کردیم، وای که چه صدای زیبایی از برخورد قاشق با مروارید کوچولوهای عسلم ایجاد میشه، چقدرم این مرواریدهای تازه بیرون اومده تیزند، مبارک باشه عزیزکم.

خداوندا به خاطر همه چیز ممنونم، به خاطر تمام نعمتهایی که بهمون ارزانی داشتی چه آنهایی که قادر به درکشون هستم و چه اونهایی که از درکشون عاجزم، به خاطر تمام لحظات زیبا و شادی بخشی که در زندگیمان قرار دادی و .....

                          

                        دانی در حال سرسره بازی (البته قبل از دندون در آوردن)

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت :2:18

بازم مریض شدم، یه سرماخوردگی سخت همراه با گلودرد و... تو خونه تمام مدت ماسک می گذارم، دیگه احساس خفگی میکنم، فقط خدا کنه دانیال از من نگیره وگرنه نمی دونم چیکار کنم (فکرشم اشکمو درمیاره). امسال این سومین باره که مریض میشم، خیلی ضعیف شدم، با کوچکترین بادی که بهم بخوره میوفتم.

اما از دانی بگم که جمعه گذاشتیمش رو سرامیک، یه اسباب بازی هم یکم دورتر، آقا سریع طریقه سینه خیز رفتن اومد تو دستش، الان هم روی فرش سرعتی پیدا کرده که بیا و ببین، میره زیر میز و رومیزی را میکشه پایین رو سرش، در واقع از ترس این کومولو دیگه رو میز نمیتونیم چیزی بذاریم، مدام هم باید دنبالش باشیم که کجا میره.

دندوناشم از زیر لثه هاش پیدا شده (هنوز در نیومده)، جالبه 2تای بالایی هم درست مثل پایینی ها از زیر لثه برآمده شده. دیر درمیاد ولی فکر کنم 4 تا با هم در بیاد (بیچاره مامانی واسه شیردادن).

از همه مهمتر عسل مامان یاد گرفته دست دستی میکنه یعنی به عبارتی دست میزنه.

بدجنس کوچولو کلی با بابایی صمیمی شده، دیگه از بغل بابایی بغل من هم نمیاد مگر اینکه خوابش بیاد یا شیر بخواد. آااااه...... اینهمه زحمت، شب بیداری و... ، تازه اولشه.... ، مهم نیست بازم عشق و عزیز دل مامانیه.

 من اعتقاد دارم که این قانون طبیعت است، یعنی هر پدر و مادری زحمت می کشند و فداکاری میکنند برای بزرگ شدن فرزندشون و همین لذتی که از دیدن لحظات بزرگ شدن و شیرین زبانی و هزار چیز دیگه فرزندشون میبرند برای تحمل سخت ترین مرارتها کافیست. و از همه مهمتر اینکه بعد مستقل شدن (بخصوص ازدواج) فرزندمون ازش انتظارات آنچنانی نداشته باشیم و در آخر هر انتظارمون یه توجیهی بگذاریم که آره، من کلی واست زحمت کشیدم و.... (البته انتظار احترام گذاشتن سر جای خودش، چون وظیفه هر بچه ایه که قدردان پدر و مادرش باشه)، خلاصه اینکه این قانون طبیعت میگه ،همانطور که پدر و مادرمون هر کاری کردند برای رفاه وراحتی و.... ما ، من میکنم برای فرزندم و مطمئنا فرزندم برای فرزندش.

حالا نمیدونم وقتی نوبت خودم شد این شعارها یادم میمونه یا نه . فقط از خدا میخوام بهم کمک کنه و قدرت درکی بهم بده که درست عمل کنم و انتظارات معقول از فرزندم داشته باشم تا هم اونو اذیت نکنم و هم خودم اذیت نشم.

چقدر نطق کردم، آخر شبه و خوابم نمیاد، برم بخوابم که الانه گل پسری بیدار بشه.


نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت :13:20

سلام، سلام بر همه، ما بالاخره برگشتیم، امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه.

برای ما هم بدک نبود، خوش گذشت، رفتیم دیدن خانواده ها و تعطیلات سال نو را در کنار آنها بودیم، خیلی دلمون می خواست که به یک مسافرت بریم ولی تا بزرگ شدن دانیال باید صبر کنیم، هر چی دودوتا چهارتا کردم دیدم با این پسری نمیشه هیچ جا رفت. دانی روزهای اول با همه غریبی میکرد، تا می آمدند طرفش بغض میکرد و میزد زیر گریه و به من و باباییش می چسبید (اینم یکی دیگه از معایب دور از خانواده بودن)، بعدشم که بدجوری سرما خورد و هفته دوم عید چندین بار بردیمش دکتر تا خدا را شکر بخیر گذشت(حساسیت فصلی خودم هم منو از پا انداخته بودم). بابا فرشاد آخر هفته دوم برگشت کیش ولی ما موندیم تا خستگی این مریضی پسری از تنمون در بره و استراحتی بکنیم، انصافا خیلی خوب بود چون دانی با مامان بزرگیش حسابی اخت شده بود و من کاملا سپرده بودمش به اونا، می بردنش بیرون و یا تو حیاط روروئک بازی می کرد، خلاصه فقط شبها مال من بود. به اصرار فرشاد برگشتم(البته دلمون واسه بابایی هم تنگ شده بود)، ولی چند روز اول دردسری داشتم، اصلا تنهایی از پس دانیال بر نمی آمدم اونم مرتب بیقراری میکرد ،تازه به خونه و تختش دوباره عادت کرده. یه عادت بدی هم کرده انتظار داره همش در محدوده دیدش باشم مثلا اگر برم تو یه اتاق دیگه گریه ای سر میده که بیا وببین...

دانی این مدت کاملا میشینه و ما چشم انتظار حرکت چهار دست و پا هستیم. علاوه بر این برای اینکه بغلش کنیم دستاشو دراز میکنه و اگر نخواد بغل کسی بره روشو بر میگردونه، وقتی اومدیم کیش بغل بابایی نمیرفت که کلی به فرشاد برخورد و گفت دیگه نمیذارم زیاد از من دور بشه ولی حالا حسابی باباشو شناخته و از بغل من هم دستاشو واسه بابایی دراز میکنه، از همه مهمتر با بابایی میره حمام و کلی آب بازی میکنه.

               

               

                           

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo