چقدر امسال زود گذشت، الان هم که 2 روز به پایان این سال مانده باورم نمیشه که تمام شد، چه سال پر مشغله ای بود، فکر کنم تمام مامانایی که امسال نی نی دار شدند همینطور بودند، تمام وقت به بدو بدو گذشت نهایتا هم به هیچکارمون درست و حسابی نرسیدیم، یه دوره بهم ریختگی کامل تو سرو وضع و خانه داری، خواب که هیچ (من به پرخوابی در فامیل مشهور بودم
) ،امسال همه (از جمله بابایی) با تعجب اعلام می کردند ما موندیم تو چطور با این کم خوابی بازم عین خیالت نیست، تازه میشینی با دانیال بازی هم میکنی
. قربون خدا برم، خودم اینهمه صبر را تا قبل از این در خودم نمیدیدم. من در کل تا قبل از بچه دار شدن زیاد علاقه و یا حوصله بچه ها را نداشتم، اگر بچه ای خیلی شیرین بود نهایتا 30 دقیقه می تونستم نگهش دارم و دیگه طاقتم تمام میشد
ولی حالا.... ![]()
در سالی که گذشت از خداوند به خاطر تمام نعمتهاش، اونایی که می دونم و اونایی که قادر به درکش نیستم سپاسگذارم
. از همه مهمتر شکر گذارش هستم برای فرزندی سالم و دوست داشتنی که تمام امید وآرزوهام در اون خلاصه شده که زیبایی بخش زندگیمان است، خداوندا لبخند زیبایش را از من دریغ مفرما و همیشه در پناه خودت حافظ و نگهدارش باش
.
در روزهای پایانی این سال در حال گذراندن بحرانی در زندگیمان هستیم، خداوندا یاری ده که هر آن شود که صلاح تو در آن است که راضیم به رضای تو، فقط ازت صبر می خواهم....
دانیالکم که هر روز شیرین تر و البته شیطون تر از روز پیش می شود امسال اولین عید را تجربه خواهد کرد (البته پارسال هم بود ولی تو شکم مامانی
). الان واقعا احساس میکنم پسرم بزرگ شده و خیلی چیزها را می فهمد، دیگه کامل باهاش ارتباط برقرار میکنیم و اون نیز به روش خودش جوابگوی ماست، در این 5 ماه واندی طوری بهش وابسته شدیم که طاقت لحظه ای دوری را نداریم، چند روز پیش که رفتم آرایشگاه 3 ساعتی دانی پیش بابایی بود،دلم پرپر میزد که زودتر بیام خونه حالا بماند که چند دفعه تماس گرفتم، پسر گلم هم آقا بود و اصلا بابایی را اذیت نکرد.
دانی تازگیها شروع به خوردن فرنی و حریره کرده وبعدشم بهش آب میدیم که بیشتر دوست داره. یه لیوان قرمز رنگ رو آب سردکن یخچال هست که دیده ما باهاش آب میخوریم، اگه موقع آب خوردن تو بغلم باشه دستمو میکشه که لیوان را بگیره،چون خوشش آمده چند باری هم شستمش وباهاش بهش آب دادم، واسه همین جدیدا با روروئکش میره طرف یخچال و دستشو میبره بالا و سعی میکنه لیوان را بگیره، خیلی خنده داره اون پایین لباشو مدل آب خوردنش جمع میکنه و مدام دستاشو تکون میده تا لیوان را بگیره
، معمولا هم اینمواقع تشنه هست و وقتی بهش آب میدم با ولع میخوره
.
از یه چیز دیگه که جدیدا خیلی خوشش آمده لباسشویی است ،وقتی کار نمیکنه به طرف درش میره تا بگیردش، وقتی هم که کار میکنه همونجا با روروئک می ایسته با تعجب نگاه میکنه.

اینم ذوق کردنش از چرخیدن لباسشویی![]()

از همه مهمتر (بابایی سفارش کرده اینو حتما بنویسم) تو ماشین هجوم میبره که دنده را بگیره (نمیدونم از چیش خوشش اومده
)، خلاصه اینکه تو ماشین نشستن با آقا دانیال دردسری دارم که تو بغلم نگهش دارم.
اینم از آخرین پست مامانی و شیرین کاریهای دانی در سال 1386.
آرزوی سالی خوب و به یاد ماندنی برای تمام مامانیها و نی نی های دوست داشتنیشون که امسال افتخار آشنایی باهاشون را داشتم و تمامی خواننده های این وبلاگ را دارم.

سال نو مبارک![]()
هفته پیش مامانم آمده بود پیشمون، عالی بود، جای همه خالی، خیلی بهمون خوش گذشت
. چقدر خوبه بعد از ازدواج مادر و دختر در یک شهر باشند مخصوصا بعد از بچه دار شدن این تنهایی سخت تره. خلاصه این مدت کم ما حسابی از وجود این مامانی مهربان استفاده کردیم، از نگهداری دانیال گرفته تا گردگیری خانه
،از همه مهمتر 2 تا مهمونی به دوستامون بدهکار بودم که با کمک مامان برگزار شد، همه هم کلی از دستپختم تعریف کردند (البته دستپخت مامان نرگس)
.
از بابت همه زحماتت ممنونم مامانی دوست داشتنیم
.
مامان نرگس و دانیال
تو این مدت شبها می رفتیم بیرون و مهمتر از همه پاساژ و خرید ،اما از دست این دانی که مثل بابا فرشادش حوصله پاساژگردی را نداره
، بیشتر از 20 دقیقه تو پاساژ تو کالسکه بند نمیشد یا باید بغلش می کردیم یا مدام در حال حرکت بودیم، اگه برای دیدن چیزی می رفتیم تو مغازه و یکم طول می کشید صداش در میومد.
یه روز هم رفتیم باغ پرندگان که واقعا زیبا بود مخصوصا قسمت نمایش دلفینها، دانیال هم سنگ تمام گذاشت و اصلا اذیتمان نکرد، کلی هم از سر و صدا و شلوغی اونجا خوشش اومده بود و می خندید، مخصوصا چه ذوقی میکرد از دیدن بچه های کوچولوی مثل خودش
. واسه نهار رفتیم رستوران، که حسابی شلوغ بود، چند تا از هنرپیشه های معروف و تیم وزنه برداری و رضازاده هم اونجا بودند..اعضای تیم وزنه برداری خیلی خوش برخورد و راحت بودند ولی رضازاده مثل اینکه تافته جدا بافته است خلاصه اینکه اصلا ازش خوشم نیومد، روابط و برخورد اجتماعی صفر و... (درسته تو ورزش میگن افتخار ملیه ولی از نظر من این واسه یک ورزشکار ملی کافی نیست
).
از دانی قند عسلی بگم که چند روزیه یاد گرفته از شکم به پشت هم بچرخه (قبلا از حالت خوابیده به روی شکم غلت میزد)، به این ترتیب کل اتاق را با حرکات چرخشی طی می کنه تا به چیزی که می خواد برسه، علاقه زیادی هم به پایه از هر نوعش داره (میز، صندلی و...) خودشو بهشون میرسونه و شروع میکنه به خوردنشون (این پسر من انگار از قحطی فرار کرده)
. خلاصه کلی خطرناک شده و دیگه نمیشه تنهاش گذاشت قبلا محدوده فعالیتش روی تشکش بود یا غلت میزد و چون دیگه نمی تونست برگرده گریه میکرد ولی حالا حسابی با خودش سرگرم شده و از اینکه قدرت مانورش زیاد شده کلی کیف می کنه.

پسرکم 2 روزیه که شروع کرده به حرف زدن (البته از نظر مامان و بابای مغرورش که کلی بهش افتخار می کنند
) یعنی علاوه بر صداهایی که قدیم از خودش در می آورد یه آواهایی مثل "ماماما..." و "بابابا..." را میگه که ما هم کلی به خودمون می گیریم و ذوق می کنیم، باباش که خیلی جدی میگه منو صدا میکنه، نگاه کن پسرم گفت بابا
.
پیشرفت پسرم در این مدت که مامان نرگس پیشمون بود عالی بود، اگه بقیه فامیلو ببینه چه میکنه..![]()
لباشو چیکار کرده![]()
اینم چند تا عکس تبلیغی از باغ پرندگان![]()


امروز پسرکم 5 ماهش تمام و وارد ماه 6 زندگیش شد
. مامانی درست 150 روزه که پیش مایی ولی در این مدت کم چقدر بهت وابسته شدیم که طاقت حتی چند ساعت دوری ات را نداریم
. پسرکم همه دنیای مایی، حتی وقتی از موضوعی ناراحت یا عصبانی باشم وقتی با تو بازی می کنم یا وقتیکه واسم می خندی تمام غمهامو فراموش می کنم
.
عزیزم فدای معصومیت و آرامشت بشم
.
دانی کوچولو کم کم داره نشستن را یاد می گیره ،تنهایی چند ثانیه ای میشینه ولی روی مبل کامل کمرش را صاف نگه می داره.
دانیال دیگه کامل من و بابایی را می شناسه مثلا دیشب که مهمانی رفته بودیم اول که وارد شدیم و چهره های جدید دید بغض کرد وزد زیر گریه ولی تا آخر شب کلی باهاشون صمیمی شد مخصوصا با رهام پسر کوجولوی 2 ساله شون، کلی واسش با صدای بلند می خندید ،عروسک خرسی اش را هم از دستش می گرفت و با ولع می برد تو دهنش. همه حرف زدنشونو ول کرده بودند و بازی این کوچولوها را نگاه می کردند
. من و بابایی که کلی کیف کردیم
(انصافا چه احساس غروری بهمون دست میده
).

اینم دانیال، که وقتی می خوابه دور خودش می چرخه![]()
![]()
دوست دارم گاهی اوقات در اینجا مطالبی خواندنی بگذارم تا هم مروری برای خودم باشد و هم دیگران از خواندن آن لذت ببرند (شاید هم به درد کسی خورد)
.
6 راز پرورش کودکی شاد:
-اولین راز پرورش کودکی شاد تمجید از اوست.
-عملکرد کودک را نقد کنید نه شخصیت او را.
-افکار مثبت و تایید کننده را به کودکتان القا کنید.
-کودکان کم سن با احساس امنیت شاد می شوند.
-به کودکان بیاموزید که خوش بین باشند.
-سعی نکنید کودک خود را از همه ناراحتی ها دور نگه دارید.
