تبليغاتX
دانیال عشق مامانی و بابایی

تاريخ: شنبه 27 بهمن1386 ساعت :16:1
پسر کوچولو، مامانی و بابایی به اندازه دنیا دوست دارند، عشق و هستی مایی شیرین عسلی (یهو دلم خواست اول این تاپیک را با احساسم نسبت به پسری شروع کنم).

مامانی می دونی عمو صادق اسم شرکت جدیدشو دانیال گذاشته، کلی معروف شدی عسلم، عمویی هم به یادت بود مامانی. خوب دیگه، پسرم دومین نوه پسری (بعد از محمد مهدی) و کوچکترین نی نی خاندان جلیلی است.تازشم انشااله (البته مطمئنا) کار این شرکت حسابی می گیره (خوش قدمی پسرم فراموش نشه).

کومولوی مامان هر چیزی را که می بینه می کنه تو دهنش ،حتی وقتی جلوش آب می خورم دستمو می کشه که لیوانو بخوره (فدات بشم الهی).

بدتر از همه وقتی است که من و بابایی داریم غذا می خوریم، آنچنان با ولع نگاه می کنی و دهنتو به هوای خوردن باز می کنی  که ما عذاب وجدان می گیریم و دست از غذا می کشیم. آخه مامانی نمیشه به تو هم بدیم (البته بابایی گاهی ناپرهیزی میکنه و یه ذره میده که مزه کنی)، دکترت گفته تا آخر ۶ ماه صبر کنیم که اذیت نشی جوجو کوچولو.

دانی تازگی خیلی شیطون شده، موقع خواب مثل آدم بزرگها از این پهلو به اون پهلو میشه یا وقتی پهلوم می خوابه یهو از لگد پاهاش بیدار میشم (حساب کنید آقا تو خواب طوری چرخیده که پاش طرف منه)، از ترس وقتی تو تخت خودمون می خوابونمش دور تا دورشو بالشت می گذارم تا نیفته.

ولی انصافا مامانی از تمام این لحظات لذت می بریم، دیدن لحظه لحظه بزرگ شدن و پیشرفت تو در یادگیری مهارتهای جدید زیباترین دقایق عمر ماست.

                  

                       دانیال در حال خوردن عروسکش، بعدشم غافلگیر شده

                  

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت :12:48

این دانیال کوچولوی ما حسابی شیطون شده جوری که مامانی گناهی نمی تونه نفس بکشه. وقتی که بیداره فقط می خواد باهاش بازی کنیم یا حداقل تو دیدش باشیم و باهاش حرف بزنیم. شبها هم باید اونقدر بازی کنیم تا آقا خسته بشه وگرنه وای به حالمون اگر بخواهیم به زور بخوابونیمش آنقدر گریه می کنه و گوله گوله اشک میریزه که دلمون می سوزه و از رو میریم. واقعا نمی دونم بچه ها از چه سنی خودشون تنهایی بازی می کنند.

کاش یکی پیشم بود حداقل روزی 1 یا 2 ساعت نگهش میداشت یا باهاش بازی میکرد (انصافا دست تنها بودن خیلی سخته).

              

چند روز پیش واسه دانی یک روروئک خریدیم، خیلی خوشش اومده، گرچه هنوز پاهاش کامل به زمین نمی رسه ولی با نوک پا هل میده میاد جلو بعدشم کلی ذوق میکنه (یک مقدار جون منو هم خریده چون وقتی خیلی کار دارم حداقل یه مدت کوتاه تو روروئک خودش سرگرمه ). پسرکم تا حدودی می تونه مسیرشو پیدا کنه مثلا وقتی تو آشپزخانه هستم میاد پیشم یا با رورئک خودشو می کوبونه به یخچال.

فداااااااااااا

                   

چند روز پیش با بابایی رفتیم اسکله (وای که چقدر هوا عالیه) ، تا دانی یه ذره آفتاب بخوره و ویتامین د به بدنش برسه (اگر این قطره های خوراکی نبود این بچه های بیچاره تو این آپارتمانها بدون نور آفتاب چی می شدند) ،علاوه بر این گفتیم شاید نور آفتاب فرجی هم برای در اومدن موهای پسری کنه (پس این موها کی در میان).

              

              

این پرنده بیچاره هم پاش شکسته بود و روی اسکله گیر افتاده بود، گناهییییی

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت :20:32
چند شب پیش که خانه یکی از همکارای بابایی دعوت بودیم دانیال بالاخره یه نی نی کوچکتر از خودش دید (البته فقط یک ماه از خودش کوچکتر بود) ،پسری اولش کلی هنر نمایی کرد ،خندید، غلت زد و... ولی بعدش آنقدر بی قراری کرد و جیغ کشید که وسط مهمونی برگشتیم خانه .خیلی نگران شده بودیم که چی شده اینجوری می کنه (اولین بارش بود) ولی تا رسیدیم ساکت شد و کلی برامون خندید و با باباییش شروع کرد به بازی کردن.
احتمالا پسرم طاقت اینکه باباییش یه نی نی دیگه را بغل کنه، نداشت یا اینکه چشمش زدند(از اون حرفها).
قابل ذکر است که من زیاد به چشم زدن و اینجور چیزا اعتقاد ندارم.
ولی انصافا با بچه کوچک رفتن به مهمونی ،رستوران و... خیلی سخته.
حالا از شیرینی های دانی عسلی بنویسم:
اول از همه اینکه بابایی چند شبه که دانی را می خوابونه ، بعدش هم از اینکه پسری، قند عسلی رو شونه اش خوابش برده کلی کیف می کنه.
دوم اینکه دانی حسابی از دمر شدن خوشش اومده، یه جوجه مرغابی هم واسش خریدیم که خیلی دوسش داره و اونو می کشه طرف خودش و شروع می کنه به خوردن (اونم با چه سر وصدایی).
باباییشم بد جور چشم انتظاره پسری زودتر به هر اسباب بازی و پرنده ای بگه "توتو" (حالا نمی دونم از کجا این "توتو" را پیدا کرده). کلی هم با پسرش تمرین می کنه. احتمالا دانی به جای گفتن مامان و بابا اول از همه بگه "توتو".

       دانیال در حال خوردن "توتو"                        

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت :17:9
 امروز تو به من نياز داري كه نوازشت كنم و من به لبخند تو محتاجم ، هر روز كه می گذرد تو مستقل تر مي شوي و من محتاجتر .....به لبخندت.....

مي خواهم فقط يك چيز بخواهم: خدايا لبخندش را از من دريغ مكناد....

              

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت :21:27
بالاخره فرصتی پیدا کردم سری به اینجا بزنم.

دانی را شنبه بردیم واکسن زد، زیاد تب نکرد ولی این چند روز مدام بی قراری می کنه، همش باید بغل باشه، شب هم تا ۲ بیداره، البته با گریه. بیچاره بابایی که مجبور بود این چند روز ساعت ۶ بره سر کار. امروز بردیمش دکتر ،گفت چیزیش نیست.

شاید داره دندان در میاره چون مدام دستش تو دهنشه و انگار داره یه چیزو می جود.

راستی پسرم حسابی تو غلت زدن راه افتاده، خوششم آمده تا می خوابونیمش سریع غلت میزنه و می خنده، بعدشم کلی تلاش می کنه تا دستشو در بیاره.

حداقل با این شیرین کاریهاش خستگی از تنمون در میره .

                                  

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه 6 بهمن1386 ساعت :20:44
یادم رفت بنویسم:

در ۲۸ دی ماه پسرم به هوای خوردن می می خودشو به پهلو کج کرد.

در ۱ بهمن یعنی ۲ روز قبل از ۴ ماهگی اش هم غلت زد (البته با کلی تشویق و صدازدنش چون در کل زیاد دمر شدن را دوست ندارد).

تو این چند روز هم حسابی راه افتاده ،مدام به این پهلو و آن پهلو می شود و وقتی تنها میذارمش ،موقعی که بر میگردم ۱۸۰ درجه چرخیده.

عشق من امیدوارم در همه مراحل زندگی به این خوبی و با سرعت پیشرفت کنی .

                 Father's love 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت :20:0
پسرکم امروز چهار ماهگی اش تمام و وارد ماه پنجم زندگی شد.

 

عسلی تولدت مبارک.

در ابتدای این وبلاگ می خواهم از خاطرات دانی کوچولو در این ۴ ماه بنویسم.

دانی اولین بار در ۲۴ روزگی سوار هواپیما شد و از اهواز به کیش آمد. پسرکم تمام طول پرواز را خواب بود و اصلا مامانی را اذیت نکرد (مرسی صبور من).

بابایی مهربون هم با یک دسته گل خوشگل به استقبال او و مامانی آمد (مرسی بابایی دوست داشتنی).

 


 

اولین بار در ۲۸ آبان دانی را بردیم به یک آتلیه تا ازش عکس بگیریم (البته زیاد از کارش خوشمان نیامد ) و در همان شب مامانی و بابایی در یک حرکت انتحاری جوجو کوچول را کچل کردند وبلافاصله بعد از این عمل پشیمان شدند ولی دیگه کاری نمیشد کرد.

وقتی نی نی یکی یکدونه باشی با یه مامان دنبال تنوع .........

ولی اشکالی نداره ، مو در میاد......

باید اعتراف کنم که تا حالا از موهای پشت سر پسرکم خبری نیست (انگار مدل آلمانی کوتاه کرده) و ما هم دست به دعاییم که هرچه زودتر این موها دربیاد.

البته پسرم خیلی آبرودار است چون موهای جلوش کاملا در آمده و با کلاه کسی متوجه نمی شود، تو عکس هم بی مویی اش اصلا مشخص نیست(فدات بشم مامانی).

قبل از اصلاح بعد از اصلاح

 

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت :12:17

به نام پروردگار مهربان و بی همتا

دانیال پسر کوچولو مامان مرجان و بابا فرشاد در ۳ مهر ۱۳۸۶ قدم به این جهان نهاد.

این تولد فرخنده را به جهانیان تبریک می گوییم.

راستی پسرک نازم بنابر طالع بینی چینی در سال خوک به دنیا آمده است ولی امسال در این طالع بینی "Golden pig "نامگذاری شده است که دلیل بر خوش یمن بودن این سال است . در کشور چین که قانون تک فرزندی حاکم است امسال بیشترین آمار تولد را داشته اند چون زوجهای جوان می خواستند تنها فرزندشان در این سال به دنیا بیاید. (این نامگذاری در طابع بینی هر ۶۰ سال یکبار اتفاق می افتد).

قربون پسر خوش یمن و خوش قدمم برم .

                                          

پسرکم اینجا ۲ روزه است

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo