تبليغاتX
دانیال عشق مامانی و بابایی

تاريخ: شنبه 31 مرداد1388 ساعت :10:48
دخترک ما در 23 تیر بدنیا آمد. اسمش را "دیانا" گذاشتیم، به معنای "نیکی رسان، نیکویی بخش، الهه ماه و جنگل".

خلاصه مینویسم چون واقعا وقت طلاست، ما در این روزها وقت کم میاریم، تمام مدت در حال سرویس دادن به فرزندان گرامی هستیم. شبها اگر فرصتی برای خواب پیدا کنیم تا سرمون را روی بالشت میگذاریم بیهوش میشویم.

دانیال خدا را شکر خیلی خوب با نی نی کنار آمده، اصلا حسادت نمیکند. قبلا از این میترسیدیم که به نی نی صدمه بزند، که خدا را شکر اینکار را نمیکند بطوریکه من اگر در اتاق یا آشپزخانه کاری داشته باشم با خیال راحت با دانیال تنهاش میگذارم. فقط گاهی جلوی خود ما برای جلب توجه محکم بوسش میده یا سرشو میگیره، که به تجربه فهمیدیم اگر بهش بگیم "نکن"، بدتر میکنه ولی اگر بی اعتنا برخورد کنیم و هواسشو به چیز دیگه ای جلب کنیم ادامه نمیده.

پسرکم حسابی شیرین شده، از لحاظ  گفتاری هم حسابی پیشرفت کرده و جمله های کوتاه 2 یا 3 کلمه ای میگه. از همه مهمتر اینکه پسرم دیگه پوشک نمیشه و بطور کامل نیاز به دستشوییشو میگه.

نمیدونم چرا، ولی از وقتی نی نی آمده علاقه ام به دانیال خیلی بیشتر شده.

در پایان از همسر عزیزم خیلی خیلی ممنونم که بیشتر از اونکه انتظار داشتم کمک و همراهیم میکنه، واقعا بدون کمکش از پس کارها برنمی آیم.

فقط یک قلم کوچکش اینه که دخملی وقتی دل درد میگیره فقط تو بغل بابایی آروم میشه، بابایی بعد از خوابوندن دانی (دانی بدون باباش نمیخوابه)، تازه مجبوره دخملشو تو بغل راه ببره تا بخوابه.

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 ساعت :0:6
هفته دیگه دانیال 20 ماهش تمام میشه، با این حساب وقتی نی نی میاد داداشی 22 ماه تموم است، فاصله سنی ایده آل، چی فکر میکنید؟؟؟؟

اما در جواب دوستانی که کنجکاو جنسیت نی نی بودند، باید بگم دختره (به قول قدیمی ها جنسمون جور شد).

هنوز برای اومدن نی نی تازه کاری نکردم، مامانم اومد یکسری وسیله واسش خرید ولی هنوز هیچی نظم و ترتیب نداره، حتی برنامه ریزی خاصی برای نگهداری 2 تا بچه نکردم، گذاشتم ببینم شرایط چطور پیش میره.

از دانیال بگم که واسه خودش آقایی شده، تو جمع کردن اسباب بازیها به مامانی کمک میکنه. اگر چیزی بریزه روی زمین سریع میره دستمال میاره تا تمیزش کنه. میتونه شلوار و کفششو در بیاره. وای از وقتی که جاروبرقی روشن بشه، اجازه نمیده ما دست بزنیم تنهایی میخواد کل خونه را جارو بکشه. از همه مهمتر عاشق مسواک زدنه، شب قبل از ما اعلام میکنه که میخواد مسواک بزنه. پسرم عاشق هواپیماست، بهش میگه "هبا"، اسباب بازیشو میاره یا وقتی تو آسمون هواپیما میبینه دستاشو میبره بالا صدای هواپیما در میاره "ششششووووو" یا میگه "هبا با" یعنی هواپیما رفت بالا.

از خوردنیها مثل بابایی مزه های ترش را ترجیح میده مثلا کیوی و گوجه سبز خیلی دوست داره، موقع خوردن هم مدام لباشو جمع میکنه و میگه تش (ترشه). گوجه هم خیلی دوست داره ( به زبان دانی میشه "جوجی")، وقتی سالاد میاریم سر سفره تمام جوجی هاش توسط دانی خورده میشه.

رنگهای آبی و قرمز و زرد را میتونه تشخیص بده. مدام مکعب ها و سایر اسباب بازیهاشو میاره و میگه "ای ای ای...."، یعنی این چه رنگیه، گاهی وقتها هم معنی این چیه را میده.

مجموعه تراشه های الماس را بصورت مکاتبه ای خریدم. سن شروع آموزش ها را 2 سال نوشته، ولی من با سرعت کم شروع کردم. دانی الان میتونه 10 کلمه را بخونه، چند شب پیش امتحان کردیم ببینیم فقط از روی کارت میتونه بخونه یا نه، دست نوشته های ما روی کاغذ را نتونست کامل بخونه ولی روی کامپیوتر که تایپ کردیم مثل کارتها کامل خوند. همراه پکیج یک سی دی زبان هم هست که دانی میشینه تا آخر نگاه میکنه (جالب اینه که سی دی های رنگین کمان یا آهنگ های دیگه چندان جذبش نمیکرد)، کلی هم یاد گرفته مثلا وقتی بهش میگیم Raise your arm دستاشو میبره بالا و....

در آخر اینکه دیشب بابایی واسه دل خودش دوباره پسری را کچل کرد، امیدوارم تا اومدن خواهر کوچولو زلفهای پسرم در بیاد. از دیشب دانی مدام دست میزنه به سرش میگه "مو نه"، ازش می پرسیم بابا موهاتو چیکار کرد، میگه "قیج قیج".

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت :20:26
سال نو مبارک. امیدوارم همگی دوستان تعطیلات خوشی را سپری کرده باشند و سال خوبی را پیش رو داشته باشند، منکه احساس میکنم امسال سال خوب و پر خیر و برکتی خواهد بود.

ما هفته اول عید شمال بودیم، جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. هفته دوم مهمان داشتیم. شنبه هم دانی واکسن 18 ماهگی اش را زد و تا امروز مشغول تیمارداری بودیم. هر چند کمی دیر ولی در اولین فرصت برای تبریک عید خدمت رسیدم.

دانیال حسابی شیطون شده و به طرز باورنکردنی بابا دوست.برای عید دیدنی ما به جای خوش و بش عیدانه و خوردن آجیل و شیرینی، یا در حال دویدن و برآوردن خواسته های دانی بودیم یا جمع کردن ظروف زیبای صاحبخانه تا با خجالت شکسته شدن ظرفها از در بیرون نرویم. قسمت جالبتر اینکه تمام مدت فقط باید بابایی کنارش بود، اگر فرشاد برای مدت کوتاهی جایی می رفت حتی با وجود حضور من گریه ای راه می انداخت که بیا و ببین. الان هم نصف شب از تختش میاد پایین و بدون توجه به من یکراست میره روی دست بابایی می خوابه، اگر هم تعارف کنم بیا پیش من، چنان "نه" با قدرتی میگه که حساب کار دستم میاد و میرم سر جام می خوابم.

اما از سفر عید بگم، شمال حسابی سرد بود و ما که با توجه به آب و هوای کیش و بدون پرس و جو لباس  گرم درست و حسابی نبرده بودیم، به عبارتی یخ زدیم. خوشبختانه برای دانی لباس برده بودم، برای همین زیاد دغدغه نداشتم. با وجود سرما برای تفریح کلی بیرون رفتیم، از همه بهتر نمک آبرود بود که با وجود سرما خیلی خوش گذشت.به دانی هم خیلی خوش گذشت بخصوص توی فضاهای باز مثل جنگل که یه شاخه چوب میگرفت دستش و واسه خودش شاد بود، پسرم اسب (به زبان دانی میشود "اب") هم سوار شد. کلی عیدی هم گرفت، که رفت تو جیب مامانی و بابایی ،ولی دوست داشتنی ترین عیدی واسه دانی ماشینی بود که دایی مجید واسش خرید، سوارش میشه و همراه "بیب بیب" گفتن حرکت میکنه.

اما از نی نی مون بگم، حسابی افتاده رو دور ورجه وورجه کردن و به ما که گاهی حضورش را فراموش میکنیم، یادآوری میکنه بجنبید و به فکر باشید که اومدنم نزدیک شده.فقط از دست این داداشی که وقتی مامانی خوابیده یا نشسته، یهویی میدوه و میپره بغلش.

               

               

               

               

پسرکم اینجا مشغول پاکسازی ساحل از سنگ و انداختن آنها در آب میباشد (آنهم نه قلوه سنگهای کوچک بلکه تخته سنگهای بزرگ)، چنان غرق اینکار شده بود که هر چی صداش میزدیم نگاهمان هم نمیکرد

              

      روز سیزده به در، دانیال پا در کفش بابایی،در حال قدم زدن در ساحل کیش

              

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت :11:56
چند روزی به پایان سال 1387 مانده است، امسال برای ما با پستی و بلندیهای بسیاری همراه بود و البته پر از خاطره. از همه مهمتر در این سال ما شاهد بزرگ شدن دانیال بودیم ، یادمه در ایام عید سینه خیز می رفت و تازه داشت یاد می گرفت که بنشینه و در پایان این سال تمام مدت در حال دویدن است، حتی برای بالا آمدن از پله های آپارتمان حاضر نمیشه دست ما را بگیره و اگر بغلش کنیم غوغایی به پا میکنه که برای آرامش همسایه ها ترجیح میدهیم با قدمهای کوچک او، آهسته آهسته بالا بیاییم. احتمالا این احساس را همه پدر و مادرها تجربه کرده اند، لحظاتی که در سکوت نشستم و در حال تماشا کردن بازی یا شیرین زبانیش هستم آنچنان خوشحالی، شوق، احساس افتخار... (نمیدونم اسمشو چی بذارم)، تمام وجودمو پر میکنه که با هیچ شادی قابل مقایسه نیست.

امیدوارم سال آینده برای همه سالی خوب، همراه با خاطراتی بیادماندنی باشه.

بهترینها را برای همه دوستان آرزومندم.

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه 22 دی1387 ساعت :12:30
مامان و بابام رفته بودند سفر حج و ما که قبل از آمدنشان رفته بودیم، تا برگردیم یکماهی شد. عمو و پسر عموی دانی هم راهی سفر حج شده بودند  که خوشبختانه تونستیم برای استقبال و ولیمه شون باشیم.

از مریضی ها بگذریم که تا پامونو از کیش بیرون میگذاریم به سراغمون میان، ایندفعه علاوه بر دانی خودمم بدجوری افتادم.

ولی روی هم رفته بد نبود، کلی سوغاتی جمع کردیم، دانیال که علاوه بر 8 دست لباس، انواع و اقسام اسباب بازی چه از نوع کنترلی و غیر کنترلی نصیبش شد، خلاصه با یک چمدان سوغاتی علاوه بر وسایلمان برگشتیم. مامان و بابایی مهربونم ممنون.

این سفر برای دانیال خیلی مثمر ثمر بود، روزهای اول مسافرتمان وحشتناک غریبی می کرد و اصلا با دیگران ارتباط برقرار نمیکرد ولی نهایتا به محیط های شلوغ عادت کرد و کلی اجتماعی تر شد. از همه بهتر اینکه از وقتی برگشتیم از بیقراری و وابستگی شدیدش به من خبری نیست، قبلا وقتی تو آشپزخونه کار میکردم یا غریبه ای را میدید شروع به نق زدن میکرد تا بغلش کنم ولی الان اصلا اینجوری نیست، خودش بازی میکنه و کاری به من نداره. قصد دارم تا دوباره به حالت قبل برنگشته بگذارمش مهد، فقط یک مقدار از بابت مریضیهای این فصل نگرانم.

دانیال  درحال حاضر 8 تا دندان جلو و 4 تا دندان آسیا نصفه نیمه در اومده داره، گاهی وقتها بهش گردو یا پسته میدم ،تقریبا میتونه خردشون کنه و بخوره. ولی هیچ چیزو با اشتهاتر از نون نمیخوره، اگه نون ببینه لب به هیچ چیز دیگه نمیزنه، ما برای خوردن صبحانه یا شام اول غذای دانی را میدهیم یا نون ها را لای سفره قایم میکنیم و یواشکی بر میداریم تا نبینه.

کلی کار جدید یاد گرفته، وقتی جایی را بهم میریزه یا چیزی را خراب میکنه میاد سرشو تکون میده و نچ نچ میکنه، یعنی خرابکاری کردم. کلمه نه را با معنی کاملا به کار میبره وقتی چیزی را نخواد یا کاری را نخواد انجام بده میگه "نه"، خیلی هم عصبی بشه چیزی را که میخوای با اصرار بهش بدی ازت میگیره و پرتش میکنه یه طرف دیگه.  وقتی شعر عمو زنجیرباف را میخونم در قسمتهایی که باید بگه بله میگه "ب" با فتحه. وقتی میگم عسل مامان ، عشق مامان کیه میگه "م" با فتحه. وقتی خودشو کثیف میکنه و بهش میگم بریم بشورمت بدو میره جلو در دستشویی منتظر می ایسته تا برم پیشش.

در نهایت یک خبر جدید : ما منتظر ورود یه نی نی دیگه هستیم.

خود ما هم اولش کلی غافلگیر شدیم، ولی الان خوشحالیم شاید برای دانی هم بهتر باشه که یه برادر یا خواهر با اختلاف سنی کمتری داشته باشه تا بتونند واسه هم مثل دو تا دوست باشند. میدونیم کار من و بابایی خیلی سخت تر میشه ولی مطمئنیم با یاری خدا از پسش بر می آییم. به امید خدا شش ماه تا ورود نی نی جدید مونده.

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo