تبليغاتX
دانیال عشق مامانی و بابایی

تاريخ: جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت :22:1

دانیال کوچولو بالاخره در 7 ماه 17 روزگی دندان در آورد.

امروز من و بابایی کلی ذوق کردیم، وای که چه صدای زیبایی از برخورد قاشق با مروارید کوچولوهای عسلم ایجاد میشه، چقدرم این مرواریدهای تازه بیرون اومده تیزند، مبارک باشه عزیزکم.

خداوندا به خاطر همه چیز ممنونم، به خاطر تمام نعمتهایی که بهمون ارزانی داشتی چه آنهایی که قادر به درکشون هستم و چه اونهایی که از درکشون عاجزم، به خاطر تمام لحظات زیبا و شادی بخشی که در زندگیمان قرار دادی و .....

                          

                        دانی در حال سرسره بازی (البته قبل از دندون در آوردن)

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت :2:18

بازم مریض شدم، یه سرماخوردگی سخت همراه با گلودرد و... تو خونه تمام مدت ماسک می گذارم، دیگه احساس خفگی میکنم، فقط خدا کنه دانیال از من نگیره وگرنه نمی دونم چیکار کنم (فکرشم اشکمو درمیاره). امسال این سومین باره که مریض میشم، خیلی ضعیف شدم، با کوچکترین بادی که بهم بخوره میوفتم.

اما از دانی بگم که جمعه گذاشتیمش رو سرامیک، یه اسباب بازی هم یکم دورتر، آقا سریع طریقه سینه خیز رفتن اومد تو دستش، الان هم روی فرش سرعتی پیدا کرده که بیا و ببین، میره زیر میز و رومیزی را میکشه پایین رو سرش، در واقع از ترس این کومولو دیگه رو میز نمیتونیم چیزی بذاریم، مدام هم باید دنبالش باشیم که کجا میره.

دندوناشم از زیر لثه هاش پیدا شده (هنوز در نیومده)، جالبه 2تای بالایی هم درست مثل پایینی ها از زیر لثه برآمده شده. دیر درمیاد ولی فکر کنم 4 تا با هم در بیاد (بیچاره مامانی واسه شیردادن).

از همه مهمتر عسل مامان یاد گرفته دست دستی میکنه یعنی به عبارتی دست میزنه.

بدجنس کوچولو کلی با بابایی صمیمی شده، دیگه از بغل بابایی بغل من هم نمیاد مگر اینکه خوابش بیاد یا شیر بخواد. آااااه...... اینهمه زحمت، شب بیداری و... ، تازه اولشه.... ، مهم نیست بازم عشق و عزیز دل مامانیه.

 من اعتقاد دارم که این قانون طبیعت است، یعنی هر پدر و مادری زحمت می کشند و فداکاری میکنند برای بزرگ شدن فرزندشون و همین لذتی که از دیدن لحظات بزرگ شدن و شیرین زبانی و هزار چیز دیگه فرزندشون میبرند برای تحمل سخت ترین مرارتها کافیست. و از همه مهمتر اینکه بعد مستقل شدن (بخصوص ازدواج) فرزندمون ازش انتظارات آنچنانی نداشته باشیم و در آخر هر انتظارمون یه توجیهی بگذاریم که آره، من کلی واست زحمت کشیدم و.... (البته انتظار احترام گذاشتن سر جای خودش، چون وظیفه هر بچه ایه که قدردان پدر و مادرش باشه)، خلاصه اینکه این قانون طبیعت میگه ،همانطور که پدر و مادرمون هر کاری کردند برای رفاه وراحتی و.... ما ، من میکنم برای فرزندم و مطمئنا فرزندم برای فرزندش.

حالا نمیدونم وقتی نوبت خودم شد این شعارها یادم میمونه یا نه . فقط از خدا میخوام بهم کمک کنه و قدرت درکی بهم بده که درست عمل کنم و انتظارات معقول از فرزندم داشته باشم تا هم اونو اذیت نکنم و هم خودم اذیت نشم.

چقدر نطق کردم، آخر شبه و خوابم نمیاد، برم بخوابم که الانه گل پسری بیدار بشه.


نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت :13:20

سلام، سلام بر همه، ما بالاخره برگشتیم، امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه.

برای ما هم بدک نبود، خوش گذشت، رفتیم دیدن خانواده ها و تعطیلات سال نو را در کنار آنها بودیم، خیلی دلمون می خواست که به یک مسافرت بریم ولی تا بزرگ شدن دانیال باید صبر کنیم، هر چی دودوتا چهارتا کردم دیدم با این پسری نمیشه هیچ جا رفت. دانی روزهای اول با همه غریبی میکرد، تا می آمدند طرفش بغض میکرد و میزد زیر گریه و به من و باباییش می چسبید (اینم یکی دیگه از معایب دور از خانواده بودن)، بعدشم که بدجوری سرما خورد و هفته دوم عید چندین بار بردیمش دکتر تا خدا را شکر بخیر گذشت(حساسیت فصلی خودم هم منو از پا انداخته بودم). بابا فرشاد آخر هفته دوم برگشت کیش ولی ما موندیم تا خستگی این مریضی پسری از تنمون در بره و استراحتی بکنیم، انصافا خیلی خوب بود چون دانی با مامان بزرگیش حسابی اخت شده بود و من کاملا سپرده بودمش به اونا، می بردنش بیرون و یا تو حیاط روروئک بازی می کرد، خلاصه فقط شبها مال من بود. به اصرار فرشاد برگشتم(البته دلمون واسه بابایی هم تنگ شده بود)، ولی چند روز اول دردسری داشتم، اصلا تنهایی از پس دانیال بر نمی آمدم اونم مرتب بیقراری میکرد ،تازه به خونه و تختش دوباره عادت کرده. یه عادت بدی هم کرده انتظار داره همش در محدوده دیدش باشم مثلا اگر برم تو یه اتاق دیگه گریه ای سر میده که بیا وببین...

دانی این مدت کاملا میشینه و ما چشم انتظار حرکت چهار دست و پا هستیم. علاوه بر این برای اینکه بغلش کنیم دستاشو دراز میکنه و اگر نخواد بغل کسی بره روشو بر میگردونه، وقتی اومدیم کیش بغل بابایی نمیرفت که کلی به فرشاد برخورد و گفت دیگه نمیذارم زیاد از من دور بشه ولی حالا حسابی باباشو شناخته و از بغل من هم دستاشو واسه بابایی دراز میکنه، از همه مهمتر با بابایی میره حمام و کلی آب بازی میکنه.

               

               

                           

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت :13:19

چقدر امسال زود گذشت، الان هم که 2 روز به پایان این سال مانده باورم نمیشه که تمام شد، چه سال پر مشغله ای بود، فکر کنم تمام مامانایی که امسال نی نی دار شدند همینطور بودند، تمام وقت به بدو بدو گذشت نهایتا هم به هیچکارمون درست و حسابی نرسیدیم، یه دوره بهم ریختگی کامل تو سرو وضع و خانه داری، خواب که هیچ (من به پرخوابی در فامیل مشهور بودم) ،امسال همه (از جمله بابایی) با تعجب اعلام می کردند ما موندیم تو چطور با این کم خوابی بازم عین خیالت نیست، تازه میشینی با دانیال بازی هم میکنی. قربون خدا برم، خودم اینهمه صبر را تا قبل از این در خودم نمیدیدم. من در کل تا قبل از بچه دار شدن زیاد علاقه و یا حوصله بچه ها را نداشتم، اگر بچه ای خیلی شیرین بود نهایتا 30 دقیقه می تونستم نگهش دارم و دیگه طاقتم تمام میشد ولی حالا....

در سالی که گذشت از خداوند به خاطر تمام نعمتهاش، اونایی که می دونم و اونایی که قادر به درکش نیستم سپاسگذارم. از همه مهمتر شکر گذارش هستم برای فرزندی سالم و دوست داشتنی که تمام امید وآرزوهام در اون خلاصه شده که زیبایی بخش زندگیمان است، خداوندا لبخند زیبایش را از من دریغ مفرما و همیشه در پناه خودت حافظ و نگهدارش باش.

در روزهای پایانی این سال در حال گذراندن بحرانی در زندگیمان هستیم، خداوندا یاری ده که هر آن شود که صلاح تو در آن است که راضیم به رضای تو، فقط ازت صبر می خواهم....

دانیالکم که هر روز شیرین تر و البته شیطون تر از روز پیش می شود امسال اولین عید را تجربه خواهد کرد (البته پارسال هم بود ولی تو شکم مامانی). الان واقعا احساس میکنم پسرم بزرگ شده و خیلی چیزها را می فهمد، دیگه کامل باهاش ارتباط برقرار میکنیم و اون نیز به روش خودش جوابگوی ماست، در این 5 ماه واندی طوری بهش وابسته شدیم که طاقت لحظه ای دوری را نداریم، چند روز پیش که رفتم آرایشگاه 3 ساعتی دانی پیش بابایی بود،دلم پرپر میزد که زودتر بیام خونه حالا بماند که چند دفعه تماس گرفتم، پسر گلم هم آقا بود و اصلا بابایی را اذیت نکرد.

دانی تازگیها شروع به خوردن فرنی و حریره کرده وبعدشم بهش آب میدیم که بیشتر دوست داره. یه لیوان قرمز رنگ رو آب سردکن یخچال هست که دیده ما باهاش آب میخوریم، اگه موقع آب خوردن تو بغلم باشه دستمو میکشه که لیوان را بگیره،چون خوشش آمده چند باری هم شستمش وباهاش بهش آب دادم، واسه همین جدیدا با روروئکش میره طرف یخچال و دستشو میبره بالا و سعی میکنه لیوان را بگیره، خیلی خنده داره اون پایین لباشو مدل آب خوردنش جمع میکنه و مدام دستاشو تکون میده تا لیوان را بگیره، معمولا هم اینمواقع تشنه هست و وقتی بهش آب میدم با ولع میخوره.

از یه چیز دیگه که جدیدا خیلی خوشش آمده لباسشویی است ،وقتی کار نمیکنه به طرف درش میره تا بگیردش، وقتی هم که کار میکنه همونجا با روروئک می ایسته با تعجب نگاه میکنه.

                

                         اینم ذوق کردنش از چرخیدن لباسشویی

                

از همه مهمتر (بابایی سفارش کرده اینو حتما بنویسم) تو ماشین هجوم میبره که دنده را بگیره (نمیدونم از چیش خوشش اومده)، خلاصه اینکه تو ماشین نشستن با آقا دانیال دردسری دارم که تو بغلم نگهش دارم.

اینم از آخرین پست مامانی و شیرین کاریهای دانی در سال 1386.

آرزوی سالی خوب و به یاد ماندنی برای تمام مامانیها و نی نی های دوست داشتنیشون که امسال افتخار آشنایی باهاشون را داشتم و تمامی خواننده های این وبلاگ را دارم.

                

                                          سال نو مبارک

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت :17:31

هفته پیش مامانم آمده بود پیشمون، عالی بود، جای همه خالی، خیلی بهمون خوش گذشت. چقدر خوبه بعد از ازدواج مادر و دختر در یک شهر باشند مخصوصا بعد از بچه دار شدن این تنهایی سخت تره. خلاصه این مدت کم ما حسابی از وجود این مامانی مهربان استفاده کردیم، از نگهداری دانیال گرفته تا گردگیری خانه ،از همه مهمتر 2 تا مهمونی به دوستامون بدهکار بودم که با کمک مامان برگزار شد، همه هم کلی از دستپختم تعریف کردند (البته دستپخت مامان نرگس).

 از بابت همه زحماتت ممنونم مامانی دوست داشتنیم.

                      مامان نرگس و دانیال

تو این مدت شبها می رفتیم بیرون و مهمتر از همه پاساژ و خرید ،اما از دست این دانی که مثل بابا فرشادش حوصله پاساژگردی را نداره، بیشتر از 20 دقیقه تو پاساژ تو کالسکه بند نمیشد یا باید بغلش می کردیم یا مدام در حال حرکت بودیم، اگه برای دیدن چیزی می رفتیم تو مغازه و یکم طول می کشید صداش در میومد.

یه روز هم رفتیم باغ پرندگان که واقعا زیبا بود مخصوصا قسمت نمایش دلفینها، دانیال هم سنگ تمام گذاشت و اصلا اذیتمان نکرد، کلی هم از سر و صدا و شلوغی اونجا خوشش اومده بود و می خندید، مخصوصا چه ذوقی میکرد از دیدن بچه های کوچولوی مثل خودش. واسه نهار رفتیم رستوران، که حسابی شلوغ بود، چند تا از هنرپیشه های معروف و تیم وزنه برداری و رضازاده هم اونجا بودند..اعضای تیم وزنه برداری خیلی خوش برخورد و راحت بودند ولی رضازاده مثل اینکه تافته جدا بافته است خلاصه اینکه اصلا ازش خوشم نیومد، روابط و برخورد اجتماعی صفر و... (درسته تو ورزش میگن افتخار ملیه ولی از نظر من این واسه یک ورزشکار ملی کافی نیست).

از دانی قند عسلی بگم که چند روزیه یاد گرفته از شکم به پشت هم بچرخه (قبلا از حالت خوابیده به روی شکم غلت میزد)، به این ترتیب کل اتاق را با حرکات چرخشی طی می کنه تا به چیزی که می خواد برسه، علاقه زیادی هم به پایه از هر نوعش داره (میز، صندلی و...) خودشو بهشون میرسونه و شروع میکنه به خوردنشون (این پسر من انگار از قحطی فرار کرده). خلاصه کلی خطرناک شده و دیگه نمیشه تنهاش گذاشت قبلا محدوده فعالیتش روی تشکش بود یا غلت میزد و چون دیگه نمی تونست برگرده گریه میکرد ولی حالا حسابی با خودش سرگرم شده و از اینکه قدرت مانورش زیاد شده کلی کیف می کنه.

                 

پسرکم 2 روزیه که شروع کرده به حرف زدن (البته از نظر مامان و بابای مغرورش که کلی بهش افتخار می کنند) یعنی علاوه بر صداهایی که قدیم از خودش در می آورد یه آواهایی مثل "ماماما..." و "بابابا..." را میگه که ما هم کلی به خودمون می گیریم و ذوق می کنیم، باباش که خیلی جدی میگه منو صدا میکنه، نگاه کن پسرم گفت بابا.

پیشرفت پسرم در این مدت که مامان نرگس پیشمون بود عالی بود، اگه بقیه فامیلو ببینه چه میکنه..

                 لباشو چیکار کرده

اینم چند تا عکس تبلیغی از باغ پرندگان

                  

                 

                 

                   

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه 3 اسفند1386 ساعت :23:46

امروز پسرکم 5 ماهش تمام  و وارد ماه 6 زندگیش شد. مامانی درست 150 روزه که پیش مایی ولی در این مدت کم چقدر بهت وابسته شدیم که طاقت حتی چند ساعت دوری ات را نداریم. پسرکم همه دنیای مایی، حتی وقتی از موضوعی ناراحت یا عصبانی باشم وقتی با تو بازی می کنم یا وقتیکه واسم می خندی تمام غمهامو فراموش می کنم.

عزیزم فدای معصومیت و آرامشت بشم.

دانی کوچولو کم کم داره نشستن را یاد می گیره ،تنهایی چند ثانیه ای میشینه ولی روی مبل کامل کمرش را صاف نگه می داره.

دانیال دیگه کامل من و بابایی را می شناسه مثلا دیشب که مهمانی رفته بودیم اول که وارد شدیم و چهره های جدید دید بغض کرد وزد زیر گریه ولی تا آخر شب کلی باهاشون صمیمی شد مخصوصا با رهام پسر کوجولوی 2 ساله شون، کلی واسش با صدای بلند می خندید ،عروسک خرسی اش را هم از دستش می گرفت و با ولع می برد تو دهنش. همه حرف زدنشونو ول کرده بودند و بازی این کوچولوها را نگاه می کردند. من و بابایی که کلی کیف کردیم (انصافا چه احساس غروری بهمون دست میده).


اینم دانیال، که وقتی می خوابه دور خودش می چرخه


 

دوست دارم گاهی اوقات در اینجا مطالبی خواندنی بگذارم تا هم مروری برای خودم باشد و هم دیگران از خواندن آن لذت ببرند (شاید هم به درد کسی خورد).

6 راز پرورش کودکی شاد:

-اولین راز پرورش کودکی شاد تمجید از اوست.

-عملکرد کودک را نقد کنید نه شخصیت او را.

-افکار مثبت و تایید کننده را به کودکتان القا کنید.

-کودکان کم سن با احساس امنیت شاد می شوند.

-به کودکان بیاموزید که خوش بین باشند.

-سعی نکنید کودک خود را از همه ناراحتی ها دور نگه دارید.

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه 27 بهمن1386 ساعت :16:1
پسر کوچولو، مامانی و بابایی به اندازه دنیا دوست دارند، عشق و هستی مایی شیرین عسلی (یهو دلم خواست اول این تاپیک را با احساسم نسبت به پسری شروع کنم).

مامانی می دونی عمو صادق اسم شرکت جدیدشو دانیال گذاشته، کلی معروف شدی عسلم، عمویی هم به یادت بود مامانی. خوب دیگه، پسرم دومین نوه پسری (بعد از محمد مهدی) و کوچکترین نی نی خاندان جلیلی است.تازشم انشااله (البته مطمئنا) کار این شرکت حسابی می گیره (خوش قدمی پسرم فراموش نشه).

کومولوی مامان هر چیزی را که می بینه می کنه تو دهنش ،حتی وقتی جلوش آب می خورم دستمو می کشه که لیوانو بخوره (فدات بشم الهی).

بدتر از همه وقتی است که من و بابایی داریم غذا می خوریم، آنچنان با ولع نگاه می کنی و دهنتو به هوای خوردن باز می کنی  که ما عذاب وجدان می گیریم و دست از غذا می کشیم. آخه مامانی نمیشه به تو هم بدیم (البته بابایی گاهی ناپرهیزی میکنه و یه ذره میده که مزه کنی)، دکترت گفته تا آخر ۶ ماه صبر کنیم که اذیت نشی جوجو کوچولو.

دانی تازگی خیلی شیطون شده، موقع خواب مثل آدم بزرگها از این پهلو به اون پهلو میشه یا وقتی پهلوم می خوابه یهو از لگد پاهاش بیدار میشم (حساب کنید آقا تو خواب طوری چرخیده که پاش طرف منه)، از ترس وقتی تو تخت خودمون می خوابونمش دور تا دورشو بالشت می گذارم تا نیفته.

ولی انصافا مامانی از تمام این لحظات لذت می بریم، دیدن لحظه لحظه بزرگ شدن و پیشرفت تو در یادگیری مهارتهای جدید زیباترین دقایق عمر ماست.

                  

                       دانیال در حال خوردن عروسکش، بعدشم غافلگیر شده

                  

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت :12:48

این دانیال کوچولوی ما حسابی شیطون شده جوری که مامانی گناهی نمی تونه نفس بکشه. وقتی که بیداره فقط می خواد باهاش بازی کنیم یا حداقل تو دیدش باشیم و باهاش حرف بزنیم. شبها هم باید اونقدر بازی کنیم تا آقا خسته بشه وگرنه وای به حالمون اگر بخواهیم به زور بخوابونیمش آنقدر گریه می کنه و گوله گوله اشک میریزه که دلمون می سوزه و از رو میریم. واقعا نمی دونم بچه ها از چه سنی خودشون تنهایی بازی می کنند.

کاش یکی پیشم بود حداقل روزی 1 یا 2 ساعت نگهش میداشت یا باهاش بازی میکرد (انصافا دست تنها بودن خیلی سخته).

              

چند روز پیش واسه دانی یک روروئک خریدیم، خیلی خوشش اومده، گرچه هنوز پاهاش کامل به زمین نمی رسه ولی با نوک پا هل میده میاد جلو بعدشم کلی ذوق میکنه (یک مقدار جون منو هم خریده چون وقتی خیلی کار دارم حداقل یه مدت کوتاه تو روروئک خودش سرگرمه ). پسرکم تا حدودی می تونه مسیرشو پیدا کنه مثلا وقتی تو آشپزخانه هستم میاد پیشم یا با رورئک خودشو می کوبونه به یخچال.

فداااااااااااا

                   

چند روز پیش با بابایی رفتیم اسکله (وای که چقدر هوا عالیه) ، تا دانی یه ذره آفتاب بخوره و ویتامین د به بدنش برسه (اگر این قطره های خوراکی نبود این بچه های بیچاره تو این آپارتمانها بدون نور آفتاب چی می شدند) ،علاوه بر این گفتیم شاید نور آفتاب فرجی هم برای در اومدن موهای پسری کنه (پس این موها کی در میان).

              

              

این پرنده بیچاره هم پاش شکسته بود و روی اسکله گیر افتاده بود، گناهییییی

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت :20:32
چند شب پیش که خانه یکی از همکارای بابایی دعوت بودیم دانیال بالاخره یه نی نی کوچکتر از خودش دید (البته فقط یک ماه از خودش کوچکتر بود) ،پسری اولش کلی هنر نمایی کرد ،خندید، غلت زد و... ولی بعدش آنقدر بی قراری کرد و جیغ کشید که وسط مهمونی برگشتیم خانه .خیلی نگران شده بودیم که چی شده اینجوری می کنه (اولین بارش بود) ولی تا رسیدیم ساکت شد و کلی برامون خندید و با باباییش شروع کرد به بازی کردن.
احتمالا پسرم طاقت اینکه باباییش یه نی نی دیگه را بغل کنه، نداشت یا اینکه چشمش زدند(از اون حرفها).
قابل ذکر است که من زیاد به چشم زدن و اینجور چیزا اعتقاد ندارم.
ولی انصافا با بچه کوچک رفتن به مهمونی ،رستوران و... خیلی سخته.
حالا از شیرینی های دانی عسلی بنویسم:
اول از همه اینکه بابایی چند شبه که دانی را می خوابونه ، بعدش هم از اینکه پسری، قند عسلی رو شونه اش خوابش برده کلی کیف می کنه.
دوم اینکه دانی حسابی از دمر شدن خوشش اومده، یه جوجه مرغابی هم واسش خریدیم که خیلی دوسش داره و اونو می کشه طرف خودش و شروع می کنه به خوردن (اونم با چه سر وصدایی).
باباییشم بد جور چشم انتظاره پسری زودتر به هر اسباب بازی و پرنده ای بگه "توتو" (حالا نمی دونم از کجا این "توتو" را پیدا کرده). کلی هم با پسرش تمرین می کنه. احتمالا دانی به جای گفتن مامان و بابا اول از همه بگه "توتو".

       دانیال در حال خوردن "توتو"                        

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت :17:9
 امروز تو به من نياز داري كه نوازشت كنم و من به لبخند تو محتاجم ، هر روز كه می گذرد تو مستقل تر مي شوي و من محتاجتر .....به لبخندت.....

مي خواهم فقط يك چيز بخواهم: خدايا لبخندش را از من دريغ مكناد....

              

 

نوشته شده توسط مامان مرجان | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo